الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

574

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

اجابت كن عمر از جاى برخاست و پاى او در جبّه‌اش پيچيد و بيفتاد ابو عمرو به شمشير او را بزد و بكشت و سر او را بگرفت و در دامن خود نهاد و نزد مختار آورد حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود مختار گفت : اين را مىشناسى ؟ گفت : آرى إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . و زندگى پس از وى زشت است . مختار گفت : راست گفتى و بفرمود او را هم كشتند و گفت آن به جاى حسين عليه السّلام و اين به جاى على بن الحسين عليه السّلام و هرگز برابر هم نيستند به خدا قسم اگر سه ربع قريش را بكشم تلافى يك بند انگشت او نكرده‌ام . و چون مختار اين دو تن را بكشت سر آنها را با مسافر بن سعيد بن نمران ناعطى و ظبيان بن عماره تميمى سوى محمد بن حنفيه فرستاد . ( 1 ) ابو مخنف گفت : موجب تصميم مختار به قتل عمر سعد آن بود كه يزيد بن شراحيل انصارى نزد محمد بن حنفيه رفت و پس از سلام از هر جا سخن گفتند تا گفتگو از مختار پيش آمد و ابن حنفيّه گله كرد از اينكه مختار دعوى تشيّع مىكند و كشندگان حسين عليه السّلام در كنار او بر تختها مىنشينند و با هم سخن مىگويند و چون يزيد بن شراحيل بازگشت گفتار محمد بن حنفيه را با مختار بگفت و مختار چون عمر سعد و پسرش را بكشت سر آنها را براى ابن حنفيه فرستاد و نامه نوشت كه : من بر هر كس دست يافتم از كشندگان حسين بن على عليهما السّلام او را بكشتم و در جستجوى ديگران هستم . و نخست نامهء او را طبرى نقل كرده است . و عبد اللّه بن شريك گفت : ديدم ( اهل تقوا و ورع و علم و خبر را كه ) رداهاى مطرّز مىپوشيدند و برنسهاى سياه بر سر مىگذاشتند و ملازم ستونهاى مسجد بودند ( پيوسته به نماز و بندگى خدا ايستاده ) هرگاه عمر سعد بر آنها مىگذشت مىگفتند : اين قاتل حسين عليه السّلام است پيش از آنكه آن حضرت را به قتل رساند . و ابن سيرين گفت : على عليه السّلام با عمر سعد گفته بود : چگونه باشى وقتى كه در مقامى ايستى مخيّر ميان بهشت و جهنم و جهنم را اختيار كنى . ( مترجم گويد : از اين روايت معلوم شد كه اهل علم و تقوا در آن عهد جامه و شعار خاص داشتند ) . ( 2 ) باز مختار سوى حكيم بن طفيل طائى سنبسى فرستاد او جامه و سلاح حضرت عباس بن على عليهما السّلام را برداشته و تيرى بر حسين عليه السّلام افكنده بود و خود او مىگفت : تيرى انداختم به زير جامهء آن حضرت رسيد و زيانى نرسانيد . و عبد اللّه بن كامل او را دستگير كرد و بياورد كسان او نزد عدى بن حاتم رفتند و او را به شفاعت برانگيختند عدى از دنبال ايشان شتافت تا به